تبلیغات

. به نام آنكه معادله عشق را در دادگاه زندگى ، حسرت یك سبد ستاره نهاد .

زندگى را هر گونه بنگرى زیباست !
حس میکنم تو هستی، که من امروز حال خوشی دارم...

پرده اتاق رو کنار کشیدم...

چقدر تماشای رقص درختای باغچه با سمفونی بهاری باد زیباست...

شکوفه های تک توک سرشاخه های آلبالو، محکم بسترشونو چسبیدن،

که یه وقت باد بهاری پروازشون نده...

تربچه ها و شاهی ها بالهای سبز کوچولوشونو یه جوری روی خاک باز کردن

که انگار آماده ان که با تلنگر باد، کف باغچه رو فرش کنن...

از ناز و غمزه پامچال های تو گلدون چی بگم...

خوابیدن روی تخت، با یه پیراهن نازک، مقابل یه تابلوی زیبای واقعی و زیر نوازش خنک باد،

ملودی آروم گلدن گاردن، یه سیب ریز شده توی پیشدستی، آسمون گاهی ابری و گاهی آفتابی...

حس خیلی خوبیه...

(ولی یه کمی سردم شده...)

امروز حال خوبی دارم...

 

عابر مهربونم

بودنت رو احساس میکنم...

شاید امروز تو کنارم هستی که من حال خوشی دارم...

 

نوشته شده توسط طنین در چهارشنبه 9 فروردین 1391 و ساعت 16:01 [+] | مرواریدهاى ارسالى شما ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
...

حسرت یک نفس ، پرواز

حسرت یک دم ، آرامش

حسرت یک لحظه ، مرگ...

 

چرا بودن تو هم آرومم نمیکنه؟

چرا دلتنگ ترم...؟!

هستی اما نیستی...

کاش عابرم بودی ، مثل گذشته...

شونه هام هر روز سنگین تر میشن و من خسته تر...

خدایا ! خستم...

بیا پایین و کمی منو توی آغوشت گرم بگیر...

چقدر دلتنگم... چقدر خستم...

 

نوشته شده توسط طنین در یکشنبه 11 دی 1390 و ساعت 02:17 [+] | مرواریدهاى ارسالى شما ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
...

همه­ی قصه ­ها گفتنی نیستن

همه­ی قصه­های گفتنی هم ، شنیدنی نیستن ...

گاهی اینقدر پرم که بهانه­ای نیست برای حرف زدن ...

گاهی آدما چقد تنهان !

گاهی چقدر پهنه­ی دنیای آفرینش کوچیک و خالیه....

چقدر این دنیا بی­ارزشه !!!

 

دلم تنهایی باغمو میخواد و بو کشیدن عطر مریمو نرگساشو ...

دلم تنهاییمو میخواد ، آسمونو میخواد ، هوا میخواد ...

دلم خودمو میخواد ...

چقدر سردم ! دلم گرمی دستای خودمو میخواد

دلم لطافت نگاه خودمو میخواد

دلم آتیش گرم قلبمو میخواد

محبت هیچکس به گرمی محبت آغوش خودم نیست...

دلم پناه آغوش خودمو میخواد...

 

دلم برای عاشقانه­های خودم تنگ شده...

دلم واسه یه دست گرم بی­ریا تنگ شده...

دلم واسه دنیام تنگ شده...

از همه­ی آدمای دنیای اطرافم سیرم ، دورم ، نمیخوام...

دلم خیلی تنگه...

 

نوشته شده توسط طنین در پنجشنبه 24 آذر 1390 و ساعت 14:14 [+] | مرواریدهاى ارسالى شما ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
با تو مثل فرشته­ها بال داشتم...

چقدر گرم بودی...

واسه دستای یخ­کرده­ی من ، آتیش گرمی داشتی...

چقدر نرم بودی...

چقدر پناه بودی...

چقدر دلخوشی بودی...

چقدر صدات مهربون بود ، دلت کلبه­ی من بود ، هوات مرهمم بود...

کرسی گرم و کوچولو یادت میاد ؟!

گل­گاوزبون داغ و شکلاتای شیری یادت میاد ؟!

وای که تو هوای سرد برفی چقدر گرم بودیم ، چقدر برف میچسبید...

همه راه­ها واسه ما کوه داشت ، دشت داشت ، جنگل داشت...

چقدر خنده­های بلندت واسم قشنگ بود...

آخ که چقدر دستات محکم بودن و قوی

کوهی بودی آروم

دغدغه­هامو که رو شونه­هات میذاشتم ، آب میشدن و میریختن...

دنیا رو میگشتم ، پناهی به پر پناهی دستای تو پیدا نمیکردم...

هنوزم نیست ، پیدا نمیشه. آخه جز خودت ، کس دیگه­ای نداره...

صدات واسم آهنگ بود و شعر خوندنات لالایی چشام بود...

چقدر خوابیدن با صدای تو شیرین بود... آروم بود... سبک بود مثل پرواز...

با تو مثل فرشته­ها بال داشتم...

با تو ملکه­ی قصری بودم نقره­ای ، اون بالا بالاهای آسمون...

یادت میاد ؟! شبیه رویا بود...

رویایی داشتیم واقعی...

حیف !

چقدر زود تموم شد...

 

هستی اما نیستی...

هستی ، اما سردم ، بی­پناهم ، دل­شکسته­ام...

پناهت کو دلخوش ناآرومیای من ؟!

­­

آهای روزگار !

حواست هست چجوری میچرخی ؟!

یه کم با خسته­ها و دلشکسته­ها مهربونتر بچرخ...!

من خیلی خسته­ام...

 

نوشته شده توسط طنین در شنبه 5 آذر 1390 و ساعت 01:12 [+] | مرواریدهاى ارسالى شما ()
ویرایش شده در تاریخ پنجشنبه 24 آذر 1390 و ساعت14:23