تبلیغات
|
بگذار سر به سینهى من تا بگویمت غم كجاست ...
سکوتى از جنس بغض هوایى از جنس ابر مى توان آمدن باران را جشن گرفت ...! ................................................................................. فكر كنم چند روز پیش یه دوست خیلى قدیمى رو دوباره دیدم ؛ مدتها بود ازش دور بودم . نمیدونم بىخبر بودم یا بود و من نمیدیدم ... و شاید هنوز هم بىخبرم ... بین حصارى از سكوت و شب اسیرم . تو این حصار هر شب از دریچه چهارتا خط به هم چسبیده آسمونو نگاه میكنم ، و سعى میكنم فكر كنم تو اون لحظه آزادم ! فكر میكردم چشمامو كه ببندم میتونم از روى این بركهى درد و دلتنگى بپرم ؛ فكر میكردم پنجرهست ... فكر میكردم آدما هم میتونن پرواز كنن ؛ اما فقط فكر میكردم ! چشماتو ببند و دستتو بذار رو پلكات . تا ده بشمر و زیر نوازش انگشتات ، به دنیایى نگاه كن كه تو قلبت از اونجا نیرو میگیرى ... حالا چشماتو باز كن و به اطرافت نگاه كن ! چى مىبینى ؟ همه چى تاره و خط خطى ! عزیزدلم ! دنیاى واقعى اطراف ما اینشكلیه ! زندگى زیباست ، میدونم . اما نگو دنیاى آدما هم قشنگه ! زندگى بدون آدما قشنگه ! حصارى كه دورم چنبره زده و رهام نمیكنه این رنگیه ؟! تار و خط خطىو ، خاكسترى ... آخ خدا ، پس كى میپرم ؟! چقدر آواى سوزناك نى زیباست ! درد رو صامت به صامت میخونه و نفسبهنفس پلك میزنه ... بگذار سر به سینهى من تا كه بشنوى آهنگ اشتیاق دلى دربند را شاید كه بیشاز این نپسندى به كار عشق ، آزار این رحیلهى سر در كمند را ... بگذار سـر بر سینـهى من تا بگویمت انــدوه چیسـت ، عشق كدامسـت ، غم كجاسـت ... بگذار تا بگویمت این مرغ خستهجان عمریست در هواى تو ، از آشیان جداست . بگذار تا بنوشمت اى چشمهى شراب ! بیمار خندههاى توام ؛ بیشتر بخند ... خورشید آرزوى منى ، گرمتر بتاب ...! .....................................................................................................................
ویرایش شده در تاریخ یکشنبه 17 خرداد 1388 و ساعت11:41 نمیدونم چرا دیگه شبا آسمون ، حوصلهى منو نداره ؟!
زیبایى دنیا را تنها آن لحظه كه به چشمان تو نگریستم دریافتم ؛ و از آن پس هیچ لحظه اى از عمرم بدون اندیشه تو سپرى نشد ... اگر عمر من تنها یك شب باشد ، آرزو دارم همان یك شب را با تو بگذرانم . عزیز من این دنیا تنها هنگامى زیباست ، كه در كنار تو باشم ... ..................................................................................................................... گاهى وقتا كه اینهمه دلم از همهچى میگیره ، با خودم فكر میكنم چرا یهعالمه صفحه سفید تقدیر، تو زندگى من سیاه شده ؟! چرا اینهمه برگ قشنگ و شفاف ، براى من حروم شده ؟! چرا بركهى من به جاى اینكه دریا بشه ، هر روز خشكتر از روز قبل میشه ؟! نمیدونم چرا دیگه حرفى براى گفتن با ستارهها ندارم ؟! لب پنجره میشینم ؛ مثل همیشه نگاشون میكنم ، ولى جملهاى تو ذهنم بسته نمیشه ! نمیدونم چرا دیگه شبا آسمون ، حوصلهى منو نداره ؟! یهجایى خوندم ، نوشته بود اگه خدا بندهایش رو دوست نداشت ، هرگز نمىآفریدش . یعنى واقعاً خدا من روهم دوست داره ؟! بهخدا كافر نشدم ، ایمان و اعتمادم هم بهش از دست ندادم ... فقط صبرم خیلى كم شده ... خدایا این منم ؟! این منم ؟!!! دلم به حال خودم میسوزه ؛ چقدر عوض شدم !!! نمیدونم چرا اینقدر دلم بىتابى میكنه !!! اصلا آروم و قرار نداره . بىقراره چیه ، نمیدونم . یه زمانى واسه یكى مینوشتم كه از همهكس و همهچى برام عزیزتر بود ، ولى حالا نه . نه دیگه برام عزیزه ، و نه دیگه آرزوى بودنش رو دارم . اصلا نمیخوام دربارهاش فكر كنم یا حرفى بزنم . یه جور دیگه بزرگ شدم ؛ اصلا دیگه به این چیزا فكر نمیكنم ! اصلا دیگه مهم نیست . آرزوهاى بزرگى هم ندارم كه بهخاطرشون غصه بخورم یا خوشحال بشم . جز سلامتى و حفظ گرمایى كه تو خونمون هست ، آرزویى ندارم . خدایا ! قهرت نیاد . ناشكرى نمیكنم ! بیشتر از حدى كه لیاقت داشتم ، از همه چى بهم دادى ! فقط تحملم خیلى كم شده و خستهام ... دلم میخواد بخوابم و بیدار نشم . خدایا ! صداى منو میشنوى ؟! خیلى خستهام ... ویرایش شده در تاریخ - و ساعت- مثل باریدن قطرههاى بارون ...
اینقدر تو رو دوست دارم كه هیچكسى ، كسى رو اینجورى دوست نداشت اینقدر برات میمیرم ... قدر یه دنیا خوبى ؛ قدر هزارتا ستاره ... بىتو دلم میگیره ... وقتى تنها میشم كارم انتظاره اینقدر تو رو دوست دارم كه هیچكسى ، كسى رو اینجورى دوست نداشت وقتى نگاهم میكنى ، قشنگیاتو دوست دارم حالت معصوم چشات ؛ رنگ نگاهتو دوست دارم ... وقتى صداتو میشنوم ، دلم برات پر میزنه ؛ ترس یه روز ندیدنت ، غم بزرگ قلبمه ... اینقدر تو رو دوست دارم كه هیچكسى ، كسى رو اینجورى دوست نداشت ... اینقدر برات میمیرم ... ................................................................................... مثل باریدن قطرههاى بارون قطرهها دونه دونه و پشت سرهم سقوط میكنن بارون از آسمون سقوط میكنه تا ، زمین رو به آسمون اوج بگیره ... شاید حكمت سقوط ما آدما هم تو زندگى مثل بارون باشه ! شاید همین قدر قشنگ باشه ! آره ؛ شاید سقوط هم قشنگ باشه ! نمیدونم ! فقط میدونم خیلى خیلى خستهام ... هم خستهام ، هم اسیر ... در تار عنکبوتى گیر کرده ام ، که عنکبوتش سیر است ... ....................................................................................................................
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت- من ماندم و خدا ...
یك نفر آنشب از جور صداى تو شكست و تو میخندیدى ؛ بهجهنم كه شكست !!! دلكى بود دلش ... دلك بىكلكى بود دلش ؛ دلك زخمى آشفتهى عاشقپیشه ... الكى بود ، ولش ؟؟؟! آه از این مردم بىاندیشه ! كسى امروز دم از مَردى زد ، و جوانمرد و سرافراز ولى دلمرده ... گفت : مَردم آرى ؛ گرچه طراح قلم نقش مرا زن زدهاست ! مرد مىخواهم زیست ، مرد مىخواهم ماند ، مرد مىخواهم مرد ... .............................................................................................................................. خدایا خیلى دلگیرم و دلتنگ ... اما میدونم كه با منى در نماز و مست عشق و اشكریزان زیر بارانم هنوز ، اى همه شور و سكوت و خلوت خود ، زیر باران نیستى ؟! شاید مثل ماهىهاى تنگ ، در تب و هذیان دریا ، آرزو پرپر شده اى همه تنها و تنهاتر ز تنها ! روح باران نیستى ... خستهام از تكرار شبهاى سیاه پریشانم هنوز ، با غریبى آشنا ... اى آشنا ! همچون غریبان نیستى ... چقدر باید زیبا باشى اما انگار بهار امسال هم باز براى من رنگ بهار نداره ... روزها بدون وقفه و یكنفس میگذرن و میگذره ... میتونى سرماى گذرش رو حس كنى ؟! نه . نمیتونى و نمیبینى ... خدایا ! میدونم كه تو سوز دلم رو میبینى ؛ باشه ، راضیم به هر چه كه در ارادهى توه ، كه بزرگترین و مهربانترین آفریدگار تویى ... اى خداى بزرگ و مهربون ! خودت كمكم كن ... سال نو به همه مبارك ! ..............................................................................................................................
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت- بهار زیبا مىآیى اما ، گویى دلتنگى را براى من پایانى ندارد ...
تنها نگاه بود و تبسم، میان ما تنها نگاه بود و تبسم. اما نه ؛ گاهى كه از تب هیجانها بىتاب میشدیم گاهى كه قلبهامان مىكوفت سهمگین گاهى كه سینههامان چون كوره مىگداخت دست تو بود و دست من - این دوستان پاك - كز شوق سر به دامن هم مىگذاشتند وز این پل بزرگ - پیوند دستها- دلهاى ما به خلوت هم راه داشتند ! با هم مىگریستیم ... تنها نگاه بود و تبسم، میان ما ... ما پاك زیستیم ! فریدون مشیرى .................................................................................................. سرد بود و تنها ... وآسمان پر از ابرهاى سرد بود و لبخند باد نیز امشب با من نامهربان ... بهار نجواكنان میخواند و مىآید ؛ نمیدانم چرا شب نمیگذرد ... یك دل ناآرامى و طنینانداز باران را یك صدا شعر ... این غافله عمر عجب میگذرد دریاب دمى كه با طرب میگذرد ساقى غم فرداى حریفان چه خورى ؟! پیش آر پیاله را كه شب میگذرد ... پلههاى كوتاه سنگى رو ، سنگبهسنگ جلو میرفتم . اى من ! از پس این همه دلتنگى به كجا رسیدى ؟! از آمدن و رفتن ما سودى كو ؟ از بافته وجود ما پودى كو ؟ در چنبر چرخ ، جانِ چندین پاكان ؛ مىسوزد و خاك مىشود ، دودى كو ؟ همیشه مهربانم ! میدانستى ، دست بر سفرهى آسمان كه میبرى ، ستارهها به شوق حضورت میرقصند ... ؟! اى كاش كه جاى آرمیدن بودى ؛ یا این ره دور را رسیدن بودى یا از پس صدهزار سال از دل خاك ؛ چون سبزه امید بردمیدن بودى ... من بیمهى نابزیستن نتوانم . مىباده كشید بار تن ، نتوانم . من بندهى آن دمم كه ساقى گوید یك جام دگر بگیر و من ، نتوانم ... و من ، نتوانم ... ......................................................................................................................
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت- خدایا ! دلم به اندازهى همه گنجشکها کوچیک شده ...
نبودنت بهترین بهانه است براى اشک ریختن ... ولى کاش بودى تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ؛ کاش بودى و دستهاى مهربانت مرهم همه دلتنگىها و نبودنهایت میشد ... کاش بودى تا سر به روى شانههاى مهربانت میگذاشتم ، و دردهایم را به گوش تو میرساندم ؛ بدون تو عاشقى برایم عذاب است ... میدانم که نمیدانى بعد از تو دیگر قلبى براى عاشق شدن ندارم . کاش میدانستى که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم . میدانى که اگر از کنارم بروى لحظه هاى زندگى برایم پر از درد و عذاب میشود میدانم که نمیدانى بدون تو دیگر بهانه اى نیست براى ادامه ى زندگى ، جز انتظار آمدنت ... ............................................................................................................ یه اتاق كوچولو با یه پنجره بزرگ پنجرهاى كه رو به آسمون آغوش باز میكنه و شبها همصحبت مهتاب میشه ... و صداى گنجشكا ، همآواز تنهایى چشمهاى همیشه نشسته پشت پنجرهان ... و یك شمع كوچك ، و یك ابر باران دلتنگى ... و یك دل محبت و یك خواب خاطره ... قصهى من بود و حسرت یك سبد ستاره ... و من فقط میتوانم سكوت كنم و او فقط نگاه میكند ، فقط نگاه ... آنكه معادله عشق را در دادگاه زندگى ، حسرت یك سبد ستاره نهاد ... و ستاره را سوز قطرهاى اشك ... و ستارهى اشك را نشاند بر گوشهاى از كویر دلتنگى ... و من باز نمیدانم چرا اینقدر دلتنگم ... دلتنگم ... ..................................................................................................
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت- نمیدانى كه چقدر سهم من كوچك بود ...!
خیلى عجیب نیست ، اگه یه روز بشنوى دیگه نیست ... نمیدونم با خودت چى فكر میكنى . اصلا فكر میكنى یا فراموش كردى . من واقعا نمیدونم . و آیا اصلا مهمه كه بدونیم رنگ ماسههاى كف دریا آبیه یا چشمها ماسهها رو اشتباهى میخونن ... و آیا مهمه كه بدونیم ابرها براى غصههاى ما آدما میبارن یا تحمل سنگینى وزن قطرهها براشون سخته ؟! میدونم چشماى آدما همیشه ، رازهاى پنهان تو دلشون رو رسوا میكنه ! و باز من نمیدونم چه رازى تو نگاههاى خشمگینانهى تو پنهانه كه نمیتونم كشفشون كنم ... زندگى قصهى كوتاهیه ، كه داستان صدسالهاش هم قد یه قصهشبه ! یكى بود ، یكى نبود . زیر آسمون خدا ، فرشته هایى زیبا رو شونهى آدما مینشستن و چنگ مینواختن و آواز میخوندن و ... مدتى كوتاه بعد بال میزدن و پرواز میكردن و میرفتن ... و تكرار برهمخوردن آواز سفید تولد و پرواز ! چرا زندگى میكنیم ؟! خدایا این همه كاغذِ سفید !!! چرا برگ منو سیاه كردى ؟! چرا به قلب من هم اجازهى تپیدن دادى ؟! چرا به آهنگ وجود من هم احساس دادى ؟!!! حالم خیلى برام عجیبه ! چرا قشنگ دیدن خورد شدن وجودت عجیبه ؟! احساس میكنم سركلاسى نشستم كه حتى از نوشتن الفباى حضورش هم عاجزم ! عجیبه ؛ نگاهها به زبان جدیدى حرف میزنن ، انگار كه با من بیگانهاند ... ! آره ، انگار با فرهنگ این چشمها بیگانهام ... چشمام نابینا شدن ؛ آدما رو نمیبینم ، اما تو همیشه در كمال زیبایى روبهروم ایستادى و لبخند میزنى ! پروردگارا تو را به این موهبت سپاس ! همه شمعهام خیلى زود تموم شدن ! امشب اتاقم تاریكه و ستارههاى روى دیوار تو تاریكى میرقصن ... امشب جملههام بوى شمع ندارن ؛ چشمام خشك شد رو به این آسمون ؛ آخه پس تو كجا موندى ؟!!! یادت باشه اینبار شمعهایى بخرى كه لااقل تو تنهایىهام ، بیشتر پیشم بمونن ... بگو فروشنده شمعهایى بهت بده ، كه اینقدر اشك نریزن ! خدایا ، به بودنت و به داده و ندادهات شكر ... ............................................................................................................................
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت- امشب من و پریدن و پرواز ...!
حس خیلى قشنگى داشت ! با نگاه حرف میزد ؛ انگار دنیا با همه بزرگیش اندازه یك كاشى كوچولو روى سنگفرش چشماش ، گوشهاى كوچیك رو گرفتهبود . حس كردم تاحالا قشنگیه هیچ گرمایى رو اینطورى حس نكردهبودم . یه گوشه رو سنگها نشستهبودمو چادرمو كشیده بودم رو صورتم . تو حالوهواى خودم بودم . قلبم درد میكرد ، دستمو گذاشتهبودم روش كه تپیدنش یهكم آروم بشه ، ولى درد میكرد . وقتى كنارم نشست و آرنجشو گذاشت رو زانوم ، انگار رودى از معصومیتش تو وجودم رخنه كرد ؛ من غریبه بودم ، چطور تو این جمعیت اومد كنار من به این آرومى نشست ؟!!! بغلش كردم و نشوندمش رو پام ؛ حرف نمیزد ولى با چشماى پفیش نگام میكرد . تا دستمو دورش حلقه كردم ، سرشو گذاشت رو سینهامو خودشو تو بغلم ول كرد . نازى ... حس خیلى قشنگى بود ... از كیفم یه شكلات درآوردم و دادم بهش . شكلاتشو باز كرد و همشو یهجا گذاشت تو لپش . خیلى قلبم درد میكرد ، هیچوقت اونطورى نشدهبودم . از درد نفس كشیدن برام سخت بود . همونجور كه شكلاتو گوشهى لپش میچرخوندو خوشمزهخوشمزه میخورد ، گفت میخواین برین پیش خدا؟! خانم مسنى اومد بالاى سرمون و با خجالت دست كوچولو رو گرفت و از رو پام بلندش كرد . با مهربونى صداش زد : نگار جان ، مادرى چرا نشستى رو پاى خانوم ... معذرتخواهى كرد و بچه رو با خودش برد . چرا این طفل معصوم اون موقع ، تو اون حال خرابم اومد پیشم ؟! چرا از همهجا یكراست اومد پیش منى كه غریبه بودم ؟! چرا اینطور تكان دهنده تو بغلم آروم گرفت ؟! چرا اون حرفو بهم زد ؟! به اون خانم نمیخورد مامانش باشه ؛ مثل مامانبزرگا بود . پس مامانش كو ؟! وقتى تو بغلم نشست حس خیلى عجیبى تو وجودم جریان پیدا كرد ؛ دلم نمیخواست بره ! چشمم دنبالشون میرفت كه ببینم كجا میشینن ؛ تقریبا سىچهل قدم جلوتر كنار یه آقاى مسنى نشستن . نگار پشت مادریش نشست و روشو كرد به سمت من . شیطونك هى دوتا چشماى پفشیو بهم میزد كه مثلا داره چشمك میزنه ؛ یه چیزایى هم با دستاش میگفت كه نمیفهمیدم . تا آخر مراسم همش حواسم به اون كوچولو بود . دیگه وقت رفتن داشت میرسید ... نمیدونم چه حسى بود ولى انگار یه چیزى تو دلم صداش میكرد و میگفت بدو بیا پیش من و برگرد تو بغلم ! براى چندلحظه سرمو بردم زیر چادرم ؛ وقتى دوباره به اطرافم نگاه كردم اونا رفته بودن . خیلى ناراحت شدم . حتما نگام میكرده كه باهاش خداحافظى كنم و من ندیدمش ... نمیدونم چى بود و چرا اتفاق افتاد ؛ حس خیلى قشنگى داشت كه نمیشه توصیف كرد ! تاخونه صورتش یهلحظه هم از جلو چشمم نمیرفت ؛ میگشتم كه شاید قاطى جمعیت ببینمش ... گاهى بعضى چیزا تلنگرى به دل آدمى میزنه كه نمیدونى حكمتش چیه ! فقط میدونى خیلى عجیبه ! از اون روز یه جورى شدم ، من كیم ؟ چرا نفس میكشم ؟ چرا حس میكنم ؟! چرا درد میكشم ؟! چرا میخندم ؟! چرا دلتنگ میشم ؟! چرا گریه میكنم ؟! چرا ... ؟!!! زندگى یه جور دیگه شده ؛ مدتها بود كه زندگى برام عوض شده بود . رنگها تو زندگیم بىرنگ شده بودن . با نگاه هاى اون كوچولوى غریبه زندگى بىرنگ من رنگى پیدا نكرد ، ولى حس كردم هنوز گرمم ! هنوز سردى خندههام تو روحم اثر نكرده ؛ هنوز خونم انگشتامو گرم میكنه ! حس كردم اون كوچولو به دنبال محبتى تو بغلم آروم گرفت ، كه گرماشو تو حلقهى دستام حس كرده بود ! فكر میكردم وجودم از اون همه احساس و لطافت خالى شده ، اما ...! اما نگار با همه كوچیكیش ، یادم آورد كه هنوزم میتونم با محبت درونم ، آرامش هدیه كنم ... با اون دستاى نخودیش چه دنیاى بزرگى رو تو دلم تكون داد ... خدایا ! من چیم ؟ من كیم ؟ كجاى این عالم نقش گرفتم ؟ خدایا گم شدم ؟! اطرافمو مه گرفته ؛ نمیبینم ؛ بندهاى سرگردانم در این تالاب خاكسترىرنگ ... و تویى خداى هدایت كننده و مهربان ... اى خداى مهربون دستمو بگیر ، دستم من رو هم بگیر و رهام نكن ... ! ................................................................................................................................
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت- فراموش نكردنها ، زیباترین هدیه خاطرههاست ...
به دستهاى کوچک بچه ها وقتى گرم ساختن آدم برفى یخ میکنند و حتى از زیر دستکشهاى رنگى و بافتنى سرخ میشوند ، فکر میکنم . به دستهایى که میشود از فرط مهربانى بوسیدشان ! به دستهایى که هنوز مانده تا مثل آدم بزرگها یاد بگیرند جفا کنند ! دستهایى که هنوز روى رخسار کسى به ضرب فرود نیامدهاند ! دستهایى که هنوز چشم کسى به آنها نیست براى خرجى دادن ... دستهایى که نهایت کارى که کردهاند ، تو جشن تولدها بهم خوردهاند و شادى آفریدهاند ! دستهایى که هنوز حناى زندگى رنگشان نکرده ... دستهایى که با همه ى کوچکى بزرگ اند و پر سخاوت ! دستهایى که هنوز براى عقد پیمانهاى دروغین ، براى اعلام همراهى که عمرش به کوتاهى یه پلک زدن است ، ژست مودت به خود نگرفته اند ! کاش اینقدر بچه ها براى بزرگ شدن ، براى این همه تغییر کردن ، كاش بچهها براى یاد گرفتن همهى این سیاهىها ، اینقدر شتاب نمیکردند ... دستها همیشه كوچك میمانند ، بزرگ شدنشان تصور ماست ... کاش اینقدر زود یادشان نمیرفت روزهایى بود كه با همین دستهاى كوچك شادى مىآفریدند ... خدا گواه است رسم بزرگ شدن این نیست ... ....................................................................................................... دیگه اون همه شیطنت و سروصدا یادم رفته . روزاى خیلى قشنگى بود ... مدتها بود كه یادم رفته بود سربهسر استاد گذاشتن چه مزهاى داره ! انگار زندگى از یادم رفته !!! انسان موجود عجیبیه ! هم مقاوم و هم بسیار شكننده ! میدونم كه اشتباه از من بود ؛ اشتباهى كه هم به خودم صدمه زد ، هم به بعضى از اطرافیانم ! اشتباه من این بود كه باور كردم ! نه ؛ باور اشتباه نبود ! اشتباه من این بود كه خواستم قشنگیه دنیام رو ، با كس دیگهاى قسمت كنم ... گاهى زیادى شبیه آدما میشیم ... كسى در بلنداى آسمون قلم بهدست گرفته و اونه كه تقدیرمون رو رنگ میبخشه ! و حتى اگه رنگینكمون هم باشى ، تا طراوت بارون نباشه ، تلؤلؤى ندارى ... آفتاب گرمه ؛ آسمون آبیست و گاهى ابرها دامن خاكستریشونو روى سقف پنبهایش پهن میكنن ... و آب هنوز نوازشگر بال چشمهاى لرزان است ... و ستارهها هنوز مهربانى قسمت میكنند و مهتاب هنوز هر شب قصهگوست ... چترهاتان را ببندید اى به ساحل مانده ها ؛ شاید این باران که مى بارد ، شما را تر کند ... ! یه روز دیر كردم ! راست میگفتى ، دیگه بارونى نیست كه رنگینكمونى باشه ! من عادت كردم و این فراموش نكردنها ، زیباترین هدیه خاطرههاست ... تولدت مبارك رنگینكمون خاطرات سفید من ... ویرایش شده در تاریخ - و ساعت- من که غیر از تو کسى، یارى ندارم یا حسین!
من که غیر از تو کسى یارى ندارم ، یا حسین برتـو وبر لطــف تــو امـیدوارم ، یا حســـین هرکجا وصف گل است از خار هم آید سخن تو گـل زهـرا ومن ، پاى تو خارم ، یا حسین افتـخارم بس که عـمرى سـاکن کوى توام از تو باشد نى زمن ، این افتخارم ، یا حسین .............................................................................................................. چندبار تو مجلس روضهى حضرت علىاكبر نشستى ؟! چندبار با شنیدن روضه آقا ، پایههاى دلت از درون لرزیده ؟! چندبار آرزو كردى كه اى كاش منم اون موقع كربلا بودم ... كاش منم بودم و زیر پرچم آقا حضرت اباالفضل میجنگیدم ... هر وقت اسم حضرت عباس رو میشنوم ، انگارى یه چیزى تو دلم میریزه ! علمدار وفادار ، رشید كربلا ... كاش منم بودم و جانم رو فداى شما میكردم ، كاش بودمو سعادت شهادت زیر پرچم پرافتخار شما رو داشتم ... میدونم رو سیاهم ؛ ولى شما آقایین ؛ نیمنگاهى به آرزومنداى قبر ششگوشهاتون نمیكنین ؟! اینقدر دیدم و درك كردم كه این دنیا برام پشیزى ارزش نداره ! به خدا حاضرم هرچى دارم بدم ، یه بار بیام كربلا ، یه بار زیارت عاشورا و كمیل رو كنار ضریح شما بخونم ... آقا ! شما رو به علىاكبرتون ، دستمونو بگیرین ... غزه امروز كربلاست ! چندنفر از ما بسیج شدیم بریم كربلا ؟! یا امام مظلوم ! خودتون با نگاهى ، با اشارهاى به این مردم مظلوم كمك كنین ... تو این روزا تو دعاهاى پر از اشك و نجوامون ، موقعى كه دلامون لرزیده و چشمامون خیس از التماسه ، مردم مظلوم فلسطین رو دعا كنیم ... طنین رو هم تو دعاهاتون فراموش نكنین ! التماس دعا ... ..................................................................................................................
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت- خدا پر داد تا پرواز باشد ...
فقط میتوانیم بنگریم گذر زمان را و رفتن را ... و بال گرفتن را و پر كشیدن را ... از اینجا تا اونجا كه خدا هست ، چقدر فاصله است ؟ چندتا پر توى هر بال لازمه باشه تا بتونه به ارتفاع اون بالا بالاها اوج بگیره ... ؟! چرا من گمشون كردم ؟! خدایا ! بالهاى من كجان ؟! خدایا ! چرا دیگه نمیتونم بپرم ... ؟! دستهاى خالى منو مبینى ؟! به طرف تو سو گرفتن ؛ میشه آسمونت بباره و دستاى من زیر قطرههاى محبتت خالى بمونن ؟! كلمهها یاریم نمیكنن حرف بزنم ... جملههام بىصداست ، ولى میدونم كه تو میشنوى ... آروم میشم وقتى به اینجا میرسم كه ... آره ، تو دارى میشنوى ... اون قایق نجاتى كه میگفتى ، به كدوم دریا مقصد داشت ؟ كجا لنگر انداخته ؟ تو كدوم ساحل پهلو گرفته ؟ به آفتاب بگو كمكم كنه پیداش كنم ! خدایا ! به آفتاب بگو كمكم كنه كه بتونم پیداش كنم ... ! دلم خیلى تنگ شده ... ...............................................................................................
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت- لحظههاى كاغذى ...
خستهام از آرزوها ، آرزوهاى شعارى شوق پرواز مجازى ، بالهاى استعارى لحظههاى كاغذى را ، روز و شب تكرار كردن خاطرات بایگانى ، زندگىهاى ادارى با نگاهى سرشكسته ، چشمهایى پینه بسته خسته از درهاى بسته خسته از چشم انتظارى ... رونوشت روزها را ،روى هم سنجاق كردم ؛ شنبههاى بىپناهى ، جمعههاى بىقرارى عاقبت پروندهام را ، با غبار آرزوها خاك خواهد بست روزى ، باد خواهد برد بارى روز میز خالى من ، صفحهى باز حوادث در ستون تسلیتها نامى از ما یادگارى "زندهیاد قیصر امینپور" ...................................................................................................... شقایق عزیزم از این همه محبتى كه نسبت به من دارى ممنونم ! همیشه مرواریداى سرشار از مهربونیت رو میخونم و نمیدونى از خوندشون چقدر لذت میبرم ... از اینكه دوستاى خوبى مثل تو ، نارگل ، سحر و ... دارم خیلى خوشحالم ! مدتى هست كه تنها راه ارتباطیمون به اینجا محدود شده و منم بىوفا شدم ... زیباخداست براى من دنیایى بود كه نمیتونم زیباییش رو توصیفش كنم ؛ ولى این دنیاى قشنگ ، خیلى آسون ویران شد . نمیتونم ازش دل بكنم ، بااینكه نوشتن رو این صفحه صورتى رنگ برام خیلى سخت شده ... لطفا ایمیلت جدیدت رو برام بذار شقایق ! سفید باشى و سربلند ! ........................................................................................................................
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت- چقدر سادهاست ، پر از نیاز بودن ...
شببوى مست باغ ...............................................................................................
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت- طنینم، همیشه خدا هست ...
و تبسمى كوتاه ... شاید تمام پاسخم همین بود. چقدر چهره بامحبتش رو دوست دارم ، حتى وقتى نمیبینمش ! حرف زدن باهاش برام لذت بخشه . همه چى یادم میره ، خودم میشم . خودم میشم ! گریه كردم ، خیلى گریه كردمو اشك ریختم ، با نهایت سوز دلم بهش گفتم منو فراموش كردى ! دیشب خیلى بهش گلایه كردم . كى جاى منو داره تو خونَت میگیره ؟! اون كیه كه نمیذاره اشكامو ببینى ؟! اون كیه كه نمیذاره سوز دلمو مرهم بذارى ؟! اون كیه كه میگه آرومم نكنى ؟! دلم خیلى گرفته، اون كیه كه داره تنگ ترش میكنه ؟!!! از این همه دلتنگى دارم خفه میشم . دلم داره میتركه . خجالت نمیكشم كه بگم خیلى گریه كردم . اما میدونم كه تو بزرگى ! چقدر بزرگى ! چقدر بزرگى ! چقدر بزرگى خداى مهربون من ! مثل یه پرده كه بره كنار و آفتاب از پشت پنجره ، رو قالیچه اتاقت بیفته ... مثل بازى با انگشتاى آفتاب ... مثل رقصیدن ماهى زیر شرشر آبىِ آب ، از شیر قدیمى بالاى حوض ... مثل بازى گنجشكا لابه لاى شاخه هاى آلبالو و سروصداى پر نشاط شون دم صبح ! خوش به حال گنجشكا ! خوش به حال قاصدك كه آزاد ه و با اون دامن سفید پُفیش ، همیشه آمادهى رقصیدن با باد ! مثل دل مهربون پاپاجون كه هنوزم بعضى شبا به خوابم میاد و با نگاهى آروم مرمرش رو ناز میكنه... مثل درخت سیب كوچولو و بزرگ باغچه كه با شاخههاى كوچیكش ، غیرتى بیشتر از كاج قدبلند كوچه داره ! مثل سجاده سبز كوچیك من كه به ارتفاع معراج با قالى سلیمان به آسمون پروازت میده ! مثل عمق سیاهى روشن آسمون شب ، كه به اندازه اشك هاى گرم آدما ، غمِ دل مرهم گذاشته ؛ و به اندازه ستاره هاى روشنش ، اونم اشك ریخته ! مثل یه ستاره كه با سوختن تمام وجودش ، چشمك شیرینش رو تو چشماى خیس منتظراش میكاره ... به اندازه محبتى كه تو دلم دارم ، به اندازه دوست داشتنم ... به اندازه امیدم به خواست و اراده خدا ! به این همه اندازه و این همه امید دوستت داشتم ... دریغ از این همه دریغ ... كاش میشد به دنیایى دیگه پرواز كرد كه اونجا آدماش ، آدم باشن. كه معنى دوست داشتن رو بدونن ، كه مهربون باشن ... كه مهربون باشن ! باز هم دریغ؛ هیچ جاى دیگهى این كره خاكى، بیشتر از اینجا مهربونى نداره و احساس محكومه به رنج ... زنده بودن اجباره ، اما زندگى اختیار ... كاش میشد هر وقت كه میخواستیم میتونستیم پرواز كنیم و رها بشیم ... از دامن اسارت بىمهرى و غم آزاد بشیم ... اما گوش كن ! تو هم میشنوى ؟! میگه طنینم ، همیشه خدا هست ... آره ؛ فكر كنم خدا همیشه هست ...
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت- كاش همه شبا ستاره بارون بود ...
من بار دگر خسته و تنها شدم اى واى ویرایش شده در تاریخ - و ساعت- دل كوچكم چرا اینقدر بى قرارى میكنى ؟!
آسمان من تاریك است ، ویرایش شده در تاریخ - و ساعت- بدون تو چقدر سخته ...
نا گفته ها ماند و تو رفتى ... خداحافظ دنیاى من ... ویرایش شده در تاریخ - و ساعت- |