تبلیغات
|
حس میکنم تو هستی، که من امروز حال خوشی دارم...
پرده اتاق رو کنار کشیدم... چقدر تماشای رقص درختای باغچه با سمفونی بهاری باد زیباست... شکوفه های تک توک سرشاخه های آلبالو، محکم بسترشونو چسبیدن، که یه وقت باد بهاری پروازشون نده... تربچه ها و شاهی ها بالهای سبز کوچولوشونو یه جوری روی خاک باز کردن که انگار آماده ان که با تلنگر باد، کف باغچه رو فرش کنن... از ناز و غمزه پامچال های تو گلدون چی بگم... خوابیدن روی تخت، با یه پیراهن نازک، مقابل یه تابلوی زیبای واقعی و زیر نوازش خنک باد، ملودی آروم گلدن گاردن، یه سیب ریز شده توی پیشدستی، آسمون گاهی ابری و گاهی آفتابی... حس خیلی خوبیه... (ولی یه کمی سردم شده...) امروز حال خوبی دارم... عابر مهربونم بودنت رو احساس میکنم... شاید امروز تو کنارم هستی که من حال خوشی دارم... ویرایش شده در تاریخ - و ساعت- ...
حسرت یک نفس ، پرواز حسرت یک دم ، آرامش حسرت یک لحظه ، مرگ... چرا بودن تو هم آرومم نمیکنه؟ چرا دلتنگ ترم...؟! هستی اما نیستی... کاش عابرم بودی ، مثل گذشته... شونه هام هر روز سنگین تر میشن و من خسته تر... خدایا ! خستم... بیا پایین و کمی منو توی آغوشت گرم بگیر... چقدر دلتنگم... چقدر خستم... ویرایش شده در تاریخ - و ساعت- ...
همهی قصه ها گفتنی نیستن همهی قصههای گفتنی هم ، شنیدنی نیستن ... گاهی اینقدر پرم که بهانهای نیست برای حرف زدن ... گاهی آدما چقد تنهان ! گاهی چقدر پهنهی دنیای آفرینش کوچیک و خالیه.... چقدر این دنیا بیارزشه !!! دلم تنهایی باغمو میخواد و بو کشیدن عطر مریمو نرگساشو ... دلم تنهاییمو میخواد ، آسمونو میخواد ، هوا میخواد ... دلم خودمو میخواد ... چقدر سردم ! دلم گرمی دستای خودمو میخواد دلم لطافت نگاه خودمو میخواد دلم آتیش گرم قلبمو میخواد محبت هیچکس به گرمی محبت آغوش خودم نیست... دلم پناه آغوش خودمو میخواد... دلم برای عاشقانههای خودم تنگ شده... دلم واسه یه دست گرم بیریا تنگ شده... دلم واسه دنیام تنگ شده... از همهی آدمای دنیای اطرافم سیرم ، دورم ، نمیخوام... دلم خیلی تنگه... ویرایش شده در تاریخ - و ساعت- با تو مثل فرشتهها بال داشتم...
چقدر گرم بودی... واسه دستای یخکردهی من ، آتیش گرمی داشتی... چقدر نرم بودی... چقدر پناه بودی... چقدر دلخوشی بودی... چقدر صدات مهربون بود ، دلت کلبهی من بود ، هوات مرهمم بود... کرسی گرم و کوچولو یادت میاد ؟! گلگاوزبون داغ و شکلاتای شیری یادت میاد ؟! وای که تو هوای سرد برفی چقدر گرم بودیم ، چقدر برف میچسبید... همه راهها واسه ما کوه داشت ، دشت داشت ، جنگل داشت... چقدر خندههای بلندت واسم قشنگ بود... آخ که چقدر دستات محکم بودن و قوی کوهی بودی آروم دغدغههامو که رو شونههات میذاشتم ، آب میشدن و میریختن... دنیا رو میگشتم ، پناهی به پر پناهی دستای تو پیدا نمیکردم... هنوزم نیست ، پیدا نمیشه. آخه جز خودت ، کس دیگهای نداره... صدات واسم آهنگ بود و شعر خوندنات لالایی چشام بود... چقدر خوابیدن با صدای تو شیرین بود... آروم بود... سبک بود مثل پرواز... با تو مثل فرشتهها بال داشتم... با تو ملکهی قصری بودم نقرهای ، اون بالا بالاهای آسمون... یادت میاد ؟! شبیه رویا بود... رویایی داشتیم واقعی... حیف ! چقدر زود تموم شد... هستی اما نیستی... هستی ، اما سردم ، بیپناهم ، دلشکستهام... پناهت کو دلخوش ناآرومیای من ؟! آهای روزگار ! حواست هست چجوری میچرخی ؟! یه کم با خستهها و دلشکستهها مهربونتر بچرخ...! من خیلی خستهام... ویرایش شده در تاریخ پنجشنبه 24 آذر 1390 و ساعت14:23 |