تبلیغات

. به نام آنكه معادله عشق را در دادگاه زندگى ، حسرت یك سبد ستاره نهاد .

زندگى را هر گونه بنگرى زیباست ! - امشب من و پریدن و پرواز ...!
امشب من و پریدن و پرواز ...!

حس خیلى قشنگى داشت !

با نگاه حرف میزد ؛

انگار دنیا با همه بزرگیش اندازه یك كاشى كوچولو روى سنگ‌فرش چشماش ، گوشه‌اى كوچیك رو گرفته‌بود .

حس كردم تاحالا قشنگیه هیچ گرمایى رو اینطورى حس نكرده‌بودم .

یه گوشه رو سنگ‌ها نشسته‌بودمو چادرمو كشیده بودم رو صورتم . تو حال‌و‌هواى خودم بودم .

قلبم درد میكرد ، دستمو گذاشته‌بودم روش كه تپیدنش یه‌كم آروم بشه ، ولى درد میكرد .

وقتى كنارم نشست و آرنجشو گذاشت رو زانوم ، انگار رودى از معصومیتش تو وجودم رخنه كرد ؛

من غریبه بودم ، چطور تو این جمعیت اومد كنار من به این آرومى نشست ؟!!!

بغلش كردم و نشوندمش رو پام ؛ حرف نمیزد ولى با چشماى پفیش نگام میكرد .

تا دستمو دورش حلقه كردم ، سرشو گذاشت رو سینه‌امو خودشو تو بغلم ول كرد . نازى ...

حس خیلى قشنگى بود ...

از كیفم یه شكلات درآوردم و دادم بهش . شكلاتشو باز كرد و همشو یه‌جا گذاشت تو لپش .

خیلى قلبم درد میكرد ، هیچوقت اونطورى نشده‌بودم . از درد نفس كشیدن برام سخت بود .

همونجور كه شكلاتو گوشه‌ى لپش میچرخوندو خوشمزه‌خوشمزه میخورد ، گفت میخواین برین پیش خدا؟!

خانم مسنى اومد بالاى سرمون و با خجالت دست كوچولو رو گرفت و از رو پام بلندش كرد .

با مهربونى صداش زد : نگار جان ، مادرى چرا نشستى رو پاى خانوم ...

معذرت‌خواهى كرد و بچه رو با خودش برد .

چرا این طفل معصوم اون موقع ، تو اون حال خرابم اومد پیشم ؟!

چرا از همه‌جا یكراست اومد پیش منى كه غریبه بودم ؟!

چرا اینطور تكان دهنده تو بغلم آروم گرفت ؟!

چرا اون حرفو بهم زد ؟!

به اون خانم نمیخورد مامانش باشه ؛‌ مثل مامان‌بزرگا بود . پس مامانش كو ؟!

وقتى تو بغلم نشست حس خیلى عجیبى تو وجودم جریان پیدا كرد ؛ دلم نمیخواست بره !

چشمم دنبالشون میرفت كه ببینم كجا میشینن ؛

تقریبا سى‌چهل قدم جلوتر كنار یه آقاى مسنى نشستن .

نگار پشت مادریش نشست و روشو كرد به سمت من . شیطونك هى دوتا چشماى پفشیو بهم میزد كه مثلا داره چشمك میزنه ؛ یه چیزایى هم با دستاش میگفت كه نمیفهمیدم .

تا آخر مراسم همش حواسم به اون كوچولو بود . دیگه وقت رفتن داشت میرسید ...

نمیدونم چه حسى بود ولى انگار یه چیزى تو دلم صداش میكرد و میگفت بدو بیا پیش من و برگرد تو بغلم !

براى چندلحظه سرمو بردم زیر چادرم ؛ وقتى دوباره به اطرافم نگاه كردم اونا رفته بودن . خیلى ناراحت شدم .

حتما نگام میكرده كه باهاش خداحافظى كنم و من ندیدمش ...

نمیدونم چى بود و چرا اتفاق افتاد ؛ حس خیلى قشنگى داشت كه نمیشه توصیف كرد !

تاخونه صورتش یه‌لحظه هم از جلو چشمم نمیرفت ؛ میگشتم كه شاید قاطى جمعیت ببینمش ...

گاهى بعضى چیزا تلنگرى به دل آدمى میزنه كه نمیدونى حكمتش چیه ! فقط میدونى خیلى عجیبه !

از اون روز یه جورى شدم ، من كیم ؟ چرا نفس میكشم ؟

چرا حس میكنم ؟! چرا درد میكشم ؟! چرا میخندم ؟! چرا دلتنگ میشم ؟! چرا گریه میكنم ؟! چرا ... ؟!!!

زندگى یه جور دیگه شده ؛ مدت‌ها بود كه زندگى برام عوض شده بود . رنگ‌ها تو زندگیم بى‌رنگ شده بودن .

با نگاه هاى اون كوچولوى غریبه زندگى بى‌رنگ من رنگى پیدا نكرد ، ولى حس كردم هنوز گرمم !

هنوز سردى خنده‌هام تو روحم اثر نكرده ؛ هنوز خونم انگشتامو گرم میكنه !

حس كردم اون كوچولو به دنبال محبتى تو بغلم آروم گرفت ، كه گرماشو تو حلقه‌ى دستام حس كرده بود !

فكر میكردم وجودم از اون همه احساس و لطافت خالى شده ، اما ...!

اما نگار با همه كوچیكیش  ، یادم آورد كه هنوزم میتونم با محبت درونم ، آرامش هدیه كنم ...

با اون دستاى نخودیش چه دنیاى بزرگى رو تو دلم تكون داد ...

خدایا !

من چیم ؟ من كیم ؟ كجاى این عالم نقش گرفتم ؟

خدایا گم شدم ؟! اطرافمو مه گرفته‌ ؛ نمیبینم ؛ بنده‌اى سرگردانم در این تالاب خاكسترى‌رنگ ...

و تویى خداى هدایت كننده و مهربان ...

اى خداى مهربون دستمو بگیر ، دستم من رو هم بگیر و رهام نكن ... !

................................................................................................................................

 

 بیرحمانه بودنت را میتوانم ، اما نبودنت را هرگز ...!

 

نوشته شده توسط طنین در چهارشنبه 2 بهمن 1387 و ساعت 22:20 [+] | مرواریدهاى ارسالى شما ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-