تبلیغات

. به نام آنكه معادله عشق را در دادگاه زندگى ، حسرت یك سبد ستاره نهاد .

زندگى را هر گونه بنگرى زیباست ! - بهار زیبا مى‌آیى اما ، گویى دلتنگى را براى من پایانى ندارد ...
بهار زیبا مى‌آیى اما ، گویى دلتنگى را براى من پایانى ندارد ...

تنها نگاه بود و تبسم، میان ما

تنها نگاه بود و تبسم.

اما نه ؛ گاهى كه از تب هیجان‌ها بى‌تاب میشدیم

گاهى كه قلبهامان مى‌كوفت سهمگین

گاهى كه سینه‌هامان چون كوره مى‌گداخت

دست تو بود و دست من - این دوستان پاك -

كز شوق سر به دامن هم مى‌گذاشتند

وز این پل بزرگ - پیوند دست‌ها-

دل‌هاى ما به خلوت هم راه داشتند !

با هم مى‌گریستیم ...

تنها نگاه بود و تبسم، میان ما ...

ما پاك زیستیم !

 

فریدون مشیرى

..................................................................................................

سرد بود و تنها ...

وآسمان پر از ابرهاى سرد بود و لبخند باد نیز امشب با من نامهربان ...

بهار نجواكنان میخواند و مى‌آید ؛ نمیدانم چرا شب نمیگذرد ...

یك دل ناآرامى و طنین‌انداز باران را یك صدا شعر ...

این غافله عمر عجب میگذرد

دریاب دمى كه با طرب میگذرد

ساقى غم فرداى حریفان چه خورى ؟!

پیش آر پیاله را كه شب میگذرد ...

پله‌هاى كوتاه سنگى رو ، سنگ‌به‌سنگ جلو میرفتم . اى من ! از پس این همه دلتنگى به كجا رسیدى ؟!

از آمدن و رفتن ما سودى كو ؟ از بافته وجود ما پودى كو ؟

در چنبر چرخ ، جانِ چندین پاكان ؛ مى‌سوزد و خاك مى‌شود ،‌ دودى كو ؟

همیشه مهربانم ! میدانستى ، دست بر سفره‌ى آسمان كه میبرى ، ستاره‌ها به شوق حضورت میرقصند ... ؟!

اى كاش كه جاى آرمیدن بودى ؛ یا این ره دور را رسیدن بودى

یا از پس صدهزار سال از دل خاك ؛ چون سبزه امید بردمیدن بودى ...

من بیمه‌ى ناب‌زیستن نتوانم . مى‌باده كشید بار تن ، نتوانم . من بنده‌ى آن دمم كه ساقى گوید

یك جام دگر بگیر و من ، نتوانم ...

و من ، نتوانم ...

......................................................................................................................

بهار زیبا مى‌آیى اما ، گویى دلتنگى را براى من پایانى ندارد ...

 

نوشته شده توسط طنین در یکشنبه 18 اسفند 1387 و ساعت 21:59 [+] | مرواریدهاى ارسالى شما ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-